برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...!

 

پناه روزهای بی‌پناهی مادر سلام...

بعد از این همه سال و ماه دیدمت، اما به خواب! تو بودی با آن چشمهای درشت و صورت گرد و چانه‌ی زیبا و خوش تراشِ فرورفته‌! من بودم و قلبی در مشت! آسمان زیر پا و بهشت توی دست‌هایم بود و آن چشمهای خیره به چشمهام قشنگ‌ترین و دلرباترین حادثه تمام این سالهای زندگی‌! من از دنیا هیچ نمی‌خواستم وقتی تو انقدر شیرین سر به این طرف و آن طرف می چرخاندی و دست و پا تکان می‌دادی! من از دنیا هیچ نمی‌خواستم وقتی آقای کوه دوش به دوش من به تماشای زیبایی‌ات نشسته بود و لبهای مادربزرگت از خنده هم نمی‌آمد عزیزکم! من هیچ نمی‌خواستم از دنیا وقتی تو نور بودی توی دستهای ما و تمام تاریکی دنیا را برق نگاه زیبایت به باد داده بود! من چه میخواستم از دنیا؟!!  وقتی کوه غم و اندوه و نا امیدیِ این روزها، توی مشت‌های کوچکت له شده بود و من فکر میکردم اگر همین حالا برای همیشه چشم ببندم از دنیا حسرتی به گور نخواهم برد! آخ که نمیدانی چه کیفی داشت دیدنت، بوئیدنت، بوسیدنت مادر...

 

برایت خواب‌های شیرین و دلچسب آرزو میکنم دخترکم...

+ دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۰8:54 ... |
 

 دلبرکِ زیبا روی مادر سلام...

امروز داشتم نامه‌‌ای را که مادر خانم مرشدزاده برایش نوشته بود می‌خواندم، روزم ساخته شد با خواندن نامه ای که خط به خط و بند به بندش بوی عشق میداد و مهر... دیدم چقدر حال خوب کن است متن نامه حتی با همان خط های کج و کوله کنار یک برگ چرکنویس، بدون هیچ نظم و ترتیبی توی سطر و ردیف! چقدر مهربان بود لحن نامه اش و دلم خواست آن لحظه جای مخاطبش باشم... بعدتر با خودم فکر کردم کاش می شد جوری نوشت که بعدها که تو اینجا را میخوانی همینقدر حالت خوب شود از خواندنش که حال من امروز، کاش لابلای این حرفها عشق ببینی، مهر بخوانی، جان بگیری، کاش در نامه نوشتن برایت، برسم به جایی که وقت نیاز روزت ساخته شود با خواندنش، رسیدم یا نرسیدم تو بدان که من، پایِ تمام این حروف، ذره ذره عشق کاشته ام عزیز دلم...

 

برایت حالِ خوشِ مدام آرزو دارم دخترکم...

 

+ یکشنبه ششم آبان ۱۳۹۷11:56 ... |
 

 عزیزِ لحظه های مادر سلام...

دارد می‌شود یکسال که برایت نامه ای ننوشتم... یکساااال! چقدر زیاد!! اما خدا می داند و من، که هر روزش را با حرف زدن باتو گذرانده ام! روزها می گذرد با آرامش و گاهی سخت کنار آقایِ کوه! و درگیری های ما هنوز برای داشتن و نداشتنت ادامه دارد عزیز دلم، نیستی ببینی و شاید باید بگویم خوب شد نیستی که ببینی دنیا هر روز روی هولناکترش را نشان آدمها می دهد، و منکه اینقدر بی تابم برای در آغوش گرفتن و شنیدن صدای نفسهات هنوز پر از تردیدم، نکند دنیا خرابتر شود از اینی که هست، نکند انقدر از در و دیوار دنیا درد بریزد و چرک، که بعد از آمدنت هیچ وقت خودم را نبخشم، نکند...

من هنوز درگیر این نکند، چه کنم هام و هر روز بیشتر از قبل هراس دارم برای دیر شدنِ آمدنت عزیز دلم...اما هنوز ته دلم کورسوی امیدی هست، چون خدا هست! همان خدایی که قرار است یک روز از دستهای کوچک تو ریسمانی بسازد برای نجات من و آقای کوه از چاه نا امیدی ها...

روزهایِ زندگیت پر از امید، پر از شور و شوق دخترکم...

+ چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۷11:37 ... |
 

بهارِ زندگیِ مادر، روزت مبارک...

 

 

لحظه هایی پر از آرامشِ دخترانگی برایت آرزو میکنم عزیز دلم...

+ سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶8:16 ... |
 

سنگِ صبورِ لحظه هایِ دلتنگی مادر سلام....

چشمها را که می بندم و تو را نقش میزنم در خیال، زیبا چشمِ خنده رویی میشوی که لذت داشتنت  در بند بندِ وجودم جاری میشود. اینکه میگویم زیبا منظورم نه همین معیارهای چشمی آدمها که ذاتِ زیبایِ چشمها ست،چه ریز و چه درشت، چه رنگی و چه مشکی. زیبایی چشمهایِ تو برای من یعنی معصومیت خفته در نی نی اش! زیبایی چشمهایِ تو برای من یعنی نازِ هنگام نگاه کردنش، زیبایی چشمهایِ تو برای من یعنی درخشش وقتِ خوشحالی اش، زیبایی چشمهایِ تو برای من یعنی آرامشِ وقت خفتنش! خلاصه بگویمت مادر که نه فقط زیباترین که از همه خوب هایِ جهان تو برای من "ترین"ش هستی عزیز دلم...

 

دخترکم برایت پرآرامش ترین لحظه ها را آرزو می کنم...

+ پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶8:38 ... |
 

عزیز لحظه های مادر سلام...

میدانی بندِ دلم؟ دنیای ما آدم بزرگ ها پر است از چون و چرا، پر است از اما و اگر، پر است از باید و نباید ها  و این روزها من و آقایِ کوه لابه لای همین شدن نشدن ها دست و پا میزنیم، پا به پای هم  میجنگیم برایِ ساختنِ روزهایِ روشن تر از امروز، می جنگیم و  قدم به قدم تیشه میزنیم به ریشه دیوارهایی که  قد کشیده اندبرای دزدیدن روشنایی راه...

میدانی سنگِ صبورم؟ در این میان من آن  کَسَم  که کمتر صبوری اش می آید و بیشتر غر میزند و شاکی میشود از خدا و آقای کوه همان است که دیرتر خسته می شود،غر نمیزند و شاکی نمی شود، انگار کن که کاسه صبرش ته ندارد این بَشر، از انصاف به دور است اگر نگویمت که  او شده ریسمانِ من برای بالا رفتن از کوه مشکلات...

 

انیسِ لحظه هایِ بی قراری مادر برایِت کوهی آرزو میکنم به وقت اما و اگرها، باید و نبایدها و شدن و نشدن های روزهای بزرگسالی ...

+ شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶11:58 ... |
 

عزیز لحظه هایِ مادر سلام...

از دیروز تا هنوز تصویر آن پسرک آویزان از پنجره، از جلویِ چشمهایم دور نمی شود مادر.  لرز افتاده تویِ دلم از حال پسرکِ دیروز و لابد ترسِ توی چشمهاش، لرز افتاده تویِ دلم از حالِ مادرش، لرز افتاده توی دلم از فکر به این همه کودکِ بی گناه که اسیرند میان شهوتِ قدرت و دریدن آدمها...

خدا می داند که آشوب این روزها از قدرِ دل و چشم معصوم شما خیلی خیلی بزرگتر است دخترکم و برایِ کودکیتان که آغوش امن ترین پناه جهان است نبودش به قدر ثانیه ای، بزرگترین ظلم است.

بندِ دلم، کاش دنیا جایِ امن تری شود برایِ آمدنت، امن قدر همان لحظه ای که برایِ اولین بار تو را به آغوش می کشم...

آرامش، سهمت از تمامِ ثانیه های بودنت دخترکم...

 

+ پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶8:17 ... |
 

عزیزِ لحظه‌هایِ مادر سلام

دخترکم، ببخش مرا برایِ این همه نبودن... نه که از یاد برده باشمت نه! فقط افتاده ام رویِ دور جدید زندگی. حالا نه از تنهایی آن روزها خبری هست نه  از سخت و سوزانندگی شبهاش، حالا منم و تو و یک کوه محکم پشتمان! بی انصافیست اگر نگویم رویِ خوش زندگی، گیریم این آقای کوه هی حرصمان را دراورد و گاهی بچه‌تر و لجبازتر از هر پسرک تخس 5 ساله ای باشد! اما حضورش، وجودش، شانه های مردانه اش غارِ امن بی کسی های من است و چشمهاش قوت قلبم و دستهاش مرهم دردم. 

دخترکم حالا دیگر میتوانی تویِ آغوشم جابگیری،هر وقت که ما و این آقای کوه حالمان مناسب و مساعد آمدنت بود، هر وقت که این موانع ریزو درشت جلویِ راه آمدنت برداشته شد، هر وقت که دعا کردی و از خدایی که هنوز کمی با او قهرم، خواستی بزرگترین مشکل برایِ آمدنت را برایمان حل کند.

دخترکم مادری داری کمی ترسو! شاید هم زیادی ترسو! این را هم میاندازیم گردن آقای کوه!!! که از وقت آمدنش دارد زنانه‌گی یادم میدهد و نرم و لطیف بودن را،دارم یاد میگیرم از سفتی و سختی درامدن و کمی هم لوس شدن را! 

دعا کن دخترکم، دعا کن تا یخِ سکوتِ این سالها آب شود و من هر روز کلمه داشته باشم برایِ نشاندن بر تنِ بی جان این صفحه ها، که بنویسم برایت از من و تو و آقایِ کوه! که او مشتاق تر است از من به داشتنت، به بودنت! 

عزیزِ دل بی قرارم بخند...

 

+ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶10:12 ... |

عزیزِ لحظه‌های مادر سلام

دخترکم، پناهِ روزهایِ بی پناهیِ مادر، این روزها که نبودم سرم گرم ساختن روزهای روشنمان بود، در تلاش بودم برای بازگرداندن آرامش به زندگی،  سخت بود و  دشوار اما گذشت و  آن روزهای خوبی که یک عمر منتظرش بودیم از راه رسید...

این بار من هستمُ تو و کسی که شانه‌های محکمش پناهمان خواهد شد...

عزیز دلِ بی‌قرارم بخند...:)

+ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳18:59 ... |
 

عزیزلحظه‌های سخت و سرد مادر سلام

نبودنم را به دلشوره هایِ روهایِ سخت رفته ببخش! دخترکم خبرهای خوبی در راه است، دل مادرت دارد گرم می‌شود این روزها، روزهای بی پناهی‌ام رو به پایان است.

برایم بمان:*

+ دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۳14:45 ... |

عزیز شبهایِ پر از هراسِ مادر سلام

میدانی دخترکم؟ تظاهر به خنگ بودن درد دارد ، اصلا تظاهر به بودن هر چیزی که نیستی درد دارد، اما دردناکتر از آن این است که خوب تظاهر کرده باشی آنقدر خوب که ادمها باور کنند خنگ بودنت را، باور کنند تو آن چیزی هستی که نیستی... درگیر همین دردم این روزها، این هم از بازیِ روزهایِ ما ادم بزرگ هاست...


یادم بیانداز یادت ندهم تظاهر به بودن چیزی  را که نیستی....

+ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲23:32 ... |
 
عزیزِ لحظه های مادر سلام
 
عدد شبهایِ بی حسینِ زینب به چهل رسیده است عزیز مادر...
 
 
 
یک اربعین به غم من خنده کرده اند
 
 
السلامُ علی قلب زینب الصبور
+ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲11:15 ... |
 

عزیزِ همیشه صبورِ مادر سلام

این شبها پر از حرفم و بی مجال برایِ سخن گفتن، دخترکم سخت است درک این حرفها برایت می دانم، اما به دنیایِ آدم بزرگ‌ها که رسیدی، خواهی نخواهی یک وقتهایی میان شلوغی روزها و شب ها خودت را گم میکنی و گاه دلت برای خودِ آرامت تنگ میشود عزیز دلم، دلت برایِ ثانیه های بی استرس پر می کشد، و حسرت نوشیدن یک فنجان چایِ بی دغدغه بر دلت می ماند، دنیا را سخت ساخته اند یا سخت گرفته ایم نمی‌دانم، اما این را خوب میدانم که باید یاد بگیری میان این لحظه های شلوغ هوایِ دلت را داشته باشی عزیزکم، هوایِ دلت را داشته باشی که بعد ازجمع شدن بساط شلوغی ها سراغش را که گرفتی با یک تکه سنگ  سفت و سخت روبرو نشوی عزیز دلِ مادر...

 

پ.ن: برایت روزهای بی دغدغه آرزو دارم پناهِ زمینی مادر...

+ چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲23:35 ... |

که تو باشی و همه عشقِ برادرت، صدایش کنی، برق بزنند چشمهات، دلم آتش بگیرد....


و زنی محو تماشاست ز بالایِ بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه‌ه‌ه که الشمر...


پ.ن: همین یک بند بس است برایِ تمام شدن پای روضه‌یِ ارباب...

+ دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲22:0 ... |

دخترکِ پر از مهر مادر سلام



آفتاب باشد، لبهایت از تشنگی پر ترک، آب طلب کنی از من، آب بنوشانمت و یادت دهم زیرلب بگویی سلام بر حسین(ع)، دلم آتش بگیرد...



السَّلامُ علی المَظلومِ بلا ناصِر*


* زیارت ناحیه مقدسه

+ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲18:54 ... |
عزیزِ همیشه هایِ مادر سلام



شب باشد، چشمهایت غرق خواب، به آغوش بگیرمت، لالایی بخوانم از این روزهایِ حسین(ع)، گرمِ خواب شوی، دلم آتش بگیرد...



السَّلامُ علی الاعضاءِ المُقَطَّعات*


* زیارت ناحیه مقدسه


+ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲15:19 ... |

آرامشِ دل بی‌تابِ مادر سلام



 شش ماهه شوی، محرم باشد و روی دست بگیرمت، اشکهام آرام آرام، گرم گرم، بچکد بر سپیدی گلویت، دلم آتش بگیرد...


السَّلامُ علی الرَّضیع الصَّغیر*


* زیارت ناحیه مقدسه




پ.ن: برای بنده خدا: آدرسی نشونی چیزی....

+ جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲18:20 ... |

قرارِ دلِ بی‌قرارِ مادر سلام


سه ساله شوی، هر سال همین وقتها گوشواره‌ از گوشَ‌ت درآورم ، نفسم تنگ شود، دلم آتش بگیرد...



السَّلامُ علی الشِّفاه الذّابِلات


* زیارت ناحیه مقدسه



+ پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲23:25 ... |
عزیزِ جانِ بیقرار مادر سلام

میدانی دخترکم؟ مادرت فکر می کند هیچ چیز  دردناکتر از قضاوت های بیجا تویِ یک رابطه نیست، اینکه ماه ها و سالها خودت را وقف رابطه  با دوستی کنی که جز به آرامشش آرام نشوی و جز به خنده هایش دلگرم  نباشی  و غمش غم تو  باشد و شادی اش شادی ات ، برایِ داشتن و آسیب ندیدنش سر جنگ داشته باشی با هرکسی که مخل آرامشش شده و سعی کنی باشی تمام لحظه هایِ سخت رفته اش را حالا گیریم خیلی وقتها هم ازت بر نیامده تویِ روزهای سخت شانه ات پناه خستگی هایش باشد از نزدیک، اما بوده ای حتی از دور، اینکه ماه ها و سالها دلت گرم باشد به داشتنش به بودنش در روزهای سخت، به آغوشش تویِ تمام لحظه های پر از درد و از انصاف نگذریم بودنش تنها اتفاق خوبّ روزهای سخت باشد و خودش همراه خستگی هات!

  بی انصافی است دخترکم که نفهمد حالِ خراب این روزهایش را تاب نمی آوری، که غمش سخت تر می آید بر تو، که کلافه ای بسکه خودش را بخاطر تمام گناهانی که که مقصرش نبوده  سرزنش می کند! بعد یکهو سر از جایی در آوری که یک شب تمام بغضش را جمع کند  یکجا و بگوید که تمام روزهای رفته برایش رفیق نبوده ای فقط ادعایش را داشته ای، که حالِ بدش بخاطر توست، که تو کشانده ایش به این جا و تمامش کرده ای که بگوید بعد از این گول حرفها و آغوشت را که دائمی نبوده و نیست نمی خورد. بعد تو تا خود صبح درد بکشی و باورت نشود عزیزترین دوستت از تو برای خودش موجودی پست و عوضی ساخته است.

دخترکم دوستی جزء لاینفک زندگیِ ما آدمهایی ست که همیشه توی توهم تنهایی دست و پا میزنیم و دوست واجب ترین نیاز زندگیمان، ادم بی دوست بیچاره ترین موجود رویِ این کره خاکی است از نگاهِ من.  مادرت می گوید یکی از این خوبها برایِ خودت پیدا کن ولی یادت باشد، بهانهِ نفس های مادر، که دوستت را همه زندگی ات نکنی، از او بت نسازی برای روزهایِ سخت که یک جمله تمام تصورت را از دوستی به گند نکشد، که یک ان احساس نکنی دوست بودن و دوست ماندن به تو نمی آید. پناهِ خستگی هایِ مادر یادم بیانداز که یادت دهم  همیشه جایی برایِ تنهای ات بگذاری...

+ چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲14:15 ... |

خدا غم تو رو ازم نگیره/ محرم تو رو ازم نگیره

خدا تولاتو ازم نگیره/ عشق دل آراتو ازم نگیره

دخترکِ قشنگم سلام

عزیزِ جانِ بیقرار مادر،بیا تا برایت بگویم که  این شبها، دلمان روشن است به سیاهی همین رخت عزا ، صفای دلمان همین چند قطره اشکی است که از چشمهایِ پر از سرکشیِ مان می بارد و آرامش سینه هامان همین چند ضربی است که به سینه هامان میکوبیم و تنها  ذخیره قبر و قیامت مان همین دستهایِ آلوده ای است که به دامان حضرتش میدوزیم، بیا عزیزکم بیا تا برایت بگویم که دنیایی  برایِ حسین است و همین یک حسین برایِ ما.

 


السلامُ علی القَتیل المظلوم*


* زیارت ناحیه مقدسه


+ سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲1:41 ... |
پناهِ دل‌خستگی هایِ مادر سلام

دخترکم یک وقتهایی هست که  آدم باید توی همین روزهایِ پاییزی دست دلش را بگیرد و تمام کوچه پس کوچه هایِ شهرِ پر از خاطره اش را قدم بزند، قدم بزند و فکر کند به روزهایی که گذشت، بی انکه بی رحمانه خودش را قضاوت کند، فقط و فقط فکر کند و یادش بیاید کجایش درد داشت کجایش لذت، ترازو کند همه خوب و بدهای روزهایِ رفته را و بلند بلند شکر خدا بگوید برای تحملی که داد،  صبری که نشاند و دستی که گرفت، باید یادش بیاید تمام پاییز پارسال را هم قدم دوستی بود که حالا نیست و بعد به یاد ان روزها خیلی سرخوش طور برایِ خودش ذرت مکزیکی بخرد و  روی نیمکت های گهواره ای پارک بنشیند و هی فکر و خاطره ردیف کند پشت سر هم! بعدترش تو را ببافد توی ذهنش که روزی همسفر همین پیاده رفتن های پاییزی اش میشوی و غم تنها فدم زدن هاش سر میرسد آخر! غرقِ لذتِ داشتنت که شد از سرِ خوشی برود بنشیند کافه‌ی آن سر پارک و برای اولین بار تنها برای خودش چیپس و پنیر سفارش دهد و تهش یک روز آبانی پر از حس خوب با دخترکش بسازد برای خودش!

عزیز لجظه هام بی قرارِ امدنت هستم، همین..

+ شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲20:31 ... |

دخترک دور و نزدیکِ این روزهام سلام

انقدر دلتنگِ تو و نوشتن برایت بوده ام که گفتن ندارد، بگذار برایت بگویم این روزها که نبودم خدای نشسته آن بالا 6 دانگ حواسش به من و دل تکه  تکه ام بود، توی تاریکی روزهام بهم نشان داد کسی که کرده بودمش پناه زمینی ام تو زرد از اب درآمد و آن چیزی نبود که می گفت، بهم نشان داد میتوانم کمر راست کنم و از نو روی پاهام بایستم و یادم برود زخم عمیقی را که به دلم نشسته، بهترم دخترکم خیلی خیلی بهترم به گمانم بعد از این قرار نیست غم و غصه و بنویسم اینجا برای تو  و دل نازکت، بعد از این برایت از دنیایِ آدم بزرگها و خوبی و بدی اش خواهم نوشت نه غم و عصه نشسته در سینه ام دخترکم:*

توی گوشهام روضه می خوانند عزیز دل مادر نمیدانم چرا! اما چند روزی است روضه ی مادر میخواند توی سرم آنجا که حسن التماس می کند برای سرپا شدن مادر، همانجا که می کوید : مادر ببین اشک زینبو، ببین که بی قراره علی، نزار ببینن که تو کوچه ها شکسته ذوالفقار علی" و من آرام می شوم و صبورتر و دلم قرص چرایش را وقتی بزرگ شدی می فهمی لابد...

پناه خستگی هام دلت آرام...:*

+ دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲10:0 ... |
 بگذار همه بدانند 

چقدر دلم می‌خواست

 روی شانه های تو بخواب روم

تو آرام بلند شدی

 دستهایم را از هم گشودی

موهای پریشانم را شانه زدی

حالا این دختر کوچک

که مدام تو را می‌خواهد


خسته‌ام کرده است.


او حرف‌های مرا نمی‌فهمد


بیا و برایش بگو


که دیگر باز نخواهی گشت 



فخری برزنده...

+ جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲19:45 ... |
دخترک صبور این روزهام سلام

گفتن ندارد که سرلج افتاده دنیا، امید این روزهام تنها تویی عزیز مادر، با خدا قهر کرده ام و شاید هم  او با من! نمی‌دانم، زخم خورده ام به بزرگی سالهای زیستنم، زخم خورده ام از عزیزترین و تنها پناهِ خاکی این روزهام، یک حفره عمیق دست و پا می زند جایی میان سینه ام و من با تمام وجود سعی در ندیدنش دارم، با آن معصومیت نشسته کنج چشمهات برایَ‌م آرامش بخواه این روزها...

+ پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲22:17 ... |

قرار روزهای بی قراریِ مادر سلام

 

گاهی دلم برایِ آدم آهنی بودن تنگ می‌شود دخترکم.


ادامه مطلب
+ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱13:49 ... |

عزیز لحظه هایِ مادر سلام

نبودن هایم را ببخش، هربار که صفحه را باز کردم برای حرف زدن چشمانم جز برای نوشتن دو سه خط بیشتر یاری ام نکرد، مادرت 28 ساله شد دخترکم با یک دنیا بغض! تلخ است اگر بگویم شب تولدم منتظر بودم مرگ هدیه بگیرم از خدا؟! تنهای تنهای گذشت هیچکس نبود حتی مادربزرگ حتی تمام آنهایی که میگویند بودنم برایشان نعمت است، من بودم و اشک و یک دنیا گله از خدایی که باز هم خواستش به ماندنم بود، 28 سالگی هیچ دنیای جدیدی  نیست، همان 27 سالگیست که هی کش می آید، بیشتر از هروقت دیگری تنهایم عزیز لحظه هام! شاید دیگر اینجا هم ننوشتم بسکه تلخ شده همه چیز، شاید هم نوشتم و آدرس این خانه را هیچ وقت برایت نفرستادم، هیچ جا و هیچ گوشه و هیچ گوشی نیست برای شنیدن من و اشکهام ، این روزهایِ مرا  داریوش می خواند:

" قصه حال منُ تو از سرم جدا نمیشه

ای که از ما میگریزی ، اما با منی همیشه

من یه روز مثل تو بودم دل سنگُ روح بیمار

حالا که غصه نداری برو از دم دل ای یار

برو که خصلت مارو با چه سر سختی شکستی

ای که نه کفرُ حرومی ای که نه خدا پرستی

 منو با پای برهنه با تنی تشنه و بی تاب

لب اون چشمه گذاشتی که به هیچ کس  اب نمی داد

 اما با این همه ظلمت حتی با این همه کینم

حاضرم بمیرم ای دل گریه تورو نبینم

ای که از عاطفه دوری من به دام توگرفتار

من اگر ناجی قلبم تو یه خنجر به دل ای یار

برو که وصلت ما رو چه به باد دادی و رفتی

 تو که از همه بریدی تو که از خدا گذشتی

اما با این همه حرفها من همینم که همینم

 الهی بمیرم ای دل گریه تورو نبینم

 قصه حال منُ تو از سرم بیرون نمیره

 کاشکی از تو می گذشتم دیگه اما خیلی دیره

مثل یه کفتر عاشق ، ‌مست عطر نفس تو

 چه به یک نگاه خالی ، پر زدم تو قفس تو

من چه صادق ، ساده دل محو دنیای تو بودم

 تو سکوت خلوت من ، خودمو گم کرده بودم

 اگه امروز میبینی که گرفتار زمینم

 بغض نکن که نمی تونم گریه تو رو ببینم"...

 

 

+ یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱19:46 ... |
گریه امان نمی دهد دخترکم....

+ شنبه سی ام دی ۱۳۹۱23:54 ... |

سلام عزیزکم

اخمهایت را باز کن عزیزِ صبورم، این روزها هیچ چیز خوبی نیست که برایَ‌ت بنویسمش ! من تلخم و روزها هم سردتر و تلخ تر از من در حال گذشتن است و من در از دست دادن خبره تر می‌شوم هر روز. باز هم یکی از بهترین‌هایِ زندگی‌ام را از دست دادم دخترکم، یکی که وجودش برایَ‌م مثل هوا برایِ نفس کشیدن لازم بود اما هنوز هم زنده‌ام اگرچه مریض، اگر چه تبدار، اگرچه غمگین اما هنوز هم زنده‌ام.

+ دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱23:56 ... |

همنشینِ لحظه هایِ بی کسی مادر سلام

دخترکم امروز حرف، حرفِ رفتن است،رفتن های بی خبر، رفتن های میانه ی خوشی! رفتن های بی هوا! میدانی عزیز دلم من این روزها خوب فهمیده ام که آدم گاهی باید برود، قبل از آنکه توی چشمهایش خیره شوند ، قبل از آنکه دلش را توی سینه اش مچاله کنند، قبل از آنکه چشم روی التماس های دلش بببندند و بگویند برو!ادم گاهی باید میان روزهای خوش اش فاتحه دلش را بخواند و بگذارد دوست داشتنش برای همیشه توی دلش گرم و روشن بماند تا اینکه بماند و وقت سرد شدنش دست از پا درازتر  بر مرگ تمام روزهای رفته اش اشک بریزد، خودت که  با پای خودت بروی دردش کمتر است انگار!

دخترکم یادم بیانداز کنار تمام چیزهایی که خودم بلد نبودم و تو قرار است یاد بگیری، رفتن را هم یادت بدهم عزیز دلم.

+ سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱19:22 ... |
پناهِ بی کسی هایِ مادر سلام

این روزها که می‌گذرد مادرت رو آورده به تمرین فراموشی، خوب و بدش مهم نیست فقط میدانم که رد خیلی چیزها باید محو شود از جاده شلوغ ذهن من، گاهی برای رسیدن به آرامش از خاطرات خوب هم باید گذشت! خاطرات خوب با آدم‌های خوبتری که حالا دست تقدیر دورشان کرده، چه فایده وقت یاد آوردنشان لبخند بنشیند روی لبت و  بعد که مرورش تمام شد بغضی چنگ بیاندازد روی گلویت و  حاصلش بشود نا آرامی روزهاو شبهای بعد، که حاصلش بشود پنج شب بی خوابی و سردرد های تهوع آور مدام! گیرم که مجبور باشی تا آخر عمر فکر کنی چنین روزهای خوبی نبوده است! چه فرقی میکند وقتی قرار است با یادآوردن آن خوشی ها لحظه های بعدترت تلخ بگذرد؟!

دخترکم نمی گویم خوبیِ آدم ها اما خوب بودنشان را گاهی باید فراموش کرد تا بعد رفتنشان توان زندگی کردنت از دست نرود!

این روزهایِ من به تمرینِ یاد گرفتن همین حرفها می گذرد دخترکم، برایِ دلِ بی تاب من دعا که می ‌کنی؟!

+ شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱14:14 ... |