برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...!

همنشینِ لحظه هایِ بی کسی مادر سلام

دخترکم امروز حرف، حرفِ رفتن است،رفتن های بی خبر، رفتن های میانه ی خوشی! رفتن های بی هوا! میدانی عزیز دلم من این روزها خوب فهمیده ام که آدم گاهی باید برود، قبل از آنکه توی چشمهایش خیره شوند ، قبل از آنکه دلش را توی سینه اش مچاله کنند، قبل از آنکه چشم روی التماس های دلش بببندند و بگویند برو!ادم گاهی باید میان روزهای خوش اش فاتحه دلش را بخواند و بگذارد دوست داشتنش برای همیشه توی دلش گرم و روشن بماند تا اینکه بماند و وقت سرد شدنش دست از پا درازتر  بر مرگ تمام روزهای رفته اش اشک بریزد، خودت که  با پای خودت بروی دردش کمتر است انگار!

دخترکم یادم بیانداز کنار تمام چیزهایی که خودم بلد نبودم و تو قرار است یاد بگیری، رفتن را هم یادت بدهم عزیز دلم.

+ سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱19:22 ... |