|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
پناه روزهای بیپناهی مادر سلام...
بعد از این همه سال و ماه دیدمت، اما به خواب! تو بودی با آن چشمهای درشت و صورت گرد و چانهی زیبا و خوش تراشِ فرورفته! من بودم و قلبی در مشت! آسمان زیر پا و بهشت توی دستهایم بود و آن چشمهای خیره به چشمهام قشنگترین و دلرباترین حادثه تمام این سالهای زندگی! من از دنیا هیچ نمیخواستم وقتی تو انقدر شیرین سر به این طرف و آن طرف می چرخاندی و دست و پا تکان میدادی! من از دنیا هیچ نمیخواستم وقتی آقای کوه دوش به دوش من به تماشای زیباییات نشسته بود و لبهای مادربزرگت از خنده هم نمیآمد عزیزکم! من هیچ نمیخواستم از دنیا وقتی تو نور بودی توی دستهای ما و تمام تاریکی دنیا را برق نگاه زیبایت به باد داده بود! من چه میخواستم از دنیا؟!! وقتی کوه غم و اندوه و نا امیدیِ این روزها، توی مشتهای کوچکت له شده بود و من فکر میکردم اگر همین حالا برای همیشه چشم ببندم از دنیا حسرتی به گور نخواهم برد! آخ که نمیدانی چه کیفی داشت دیدنت، بوئیدنت، بوسیدنت مادر...
برایت خوابهای شیرین و دلچسب آرزو میکنم دخترکم...