|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
عزیزِ لحظههایِ مادر سلام
دخترکم، ببخش مرا برایِ این همه نبودن... نه که از یاد برده باشمت نه! فقط افتاده ام رویِ دور جدید زندگی. حالا نه از تنهایی آن روزها خبری هست نه از سخت و سوزانندگی شبهاش، حالا منم و تو و یک کوه محکم پشتمان! بی انصافیست اگر نگویم رویِ خوش زندگی، گیریم این آقای کوه هی حرصمان را دراورد و گاهی بچهتر و لجبازتر از هر پسرک تخس 5 ساله ای باشد! اما حضورش، وجودش، شانه های مردانه اش غارِ امن بی کسی های من است و چشمهاش قوت قلبم و دستهاش مرهم دردم.
دخترکم حالا دیگر میتوانی تویِ آغوشم جابگیری،هر وقت که ما و این آقای کوه حالمان مناسب و مساعد آمدنت بود، هر وقت که این موانع ریزو درشت جلویِ راه آمدنت برداشته شد، هر وقت که دعا کردی و از خدایی که هنوز کمی با او قهرم، خواستی بزرگترین مشکل برایِ آمدنت را برایمان حل کند.
دخترکم مادری داری کمی ترسو! شاید هم زیادی ترسو! این را هم میاندازیم گردن آقای کوه!!! که از وقت آمدنش دارد زنانهگی یادم میدهد و نرم و لطیف بودن را،دارم یاد میگیرم از سفتی و سختی درامدن و کمی هم لوس شدن را!
دعا کن دخترکم، دعا کن تا یخِ سکوتِ این سالها آب شود و من هر روز کلمه داشته باشم برایِ نشاندن بر تنِ بی جان این صفحه ها، که بنویسم برایت از من و تو و آقایِ کوه! که او مشتاق تر است از من به داشتنت، به بودنت!
عزیزِ دل بی قرارم بخند...