|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
عزیز لحظه هایِ مادر سلام...
از دیروز تا هنوز تصویر آن پسرک آویزان از پنجره، از جلویِ چشمهایم دور نمی شود مادر. لرز افتاده تویِ دلم از حال پسرکِ دیروز و لابد ترسِ توی چشمهاش، لرز افتاده تویِ دلم از حالِ مادرش، لرز افتاده توی دلم از فکر به این همه کودکِ بی گناه که اسیرند میان شهوتِ قدرت و دریدن آدمها...
خدا می داند که آشوب این روزها از قدرِ دل و چشم معصوم شما خیلی خیلی بزرگتر است دخترکم و برایِ کودکیتان که آغوش امن ترین پناه جهان است نبودش به قدر ثانیه ای، بزرگترین ظلم است.
بندِ دلم، کاش دنیا جایِ امن تری شود برایِ آمدنت، امن قدر همان لحظه ای که برایِ اولین بار تو را به آغوش می کشم...
آرامش، سهمت از تمامِ ثانیه های بودنت دخترکم...