برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...!

 

 عزیزِ لحظه های مادر سلام...

دارد می‌شود یکسال که برایت نامه ای ننوشتم... یکساااال! چقدر زیاد!! اما خدا می داند و من، که هر روزش را با حرف زدن باتو گذرانده ام! روزها می گذرد با آرامش و گاهی سخت کنار آقایِ کوه! و درگیری های ما هنوز برای داشتن و نداشتنت ادامه دارد عزیز دلم، نیستی ببینی و شاید باید بگویم خوب شد نیستی که ببینی دنیا هر روز روی هولناکترش را نشان آدمها می دهد، و منکه اینقدر بی تابم برای در آغوش گرفتن و شنیدن صدای نفسهات هنوز پر از تردیدم، نکند دنیا خرابتر شود از اینی که هست، نکند انقدر از در و دیوار دنیا درد بریزد و چرک، که بعد از آمدنت هیچ وقت خودم را نبخشم، نکند...

من هنوز درگیر این نکند، چه کنم هام و هر روز بیشتر از قبل هراس دارم برای دیر شدنِ آمدنت عزیز دلم...اما هنوز ته دلم کورسوی امیدی هست، چون خدا هست! همان خدایی که قرار است یک روز از دستهای کوچک تو ریسمانی بسازد برای نجات من و آقای کوه از چاه نا امیدی ها...

روزهایِ زندگیت پر از امید، پر از شور و شوق دخترکم...

+ چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۷11:37 ... |