برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...!

که تو باشی و همه عشقِ برادرت، صدایش کنی، برق بزنند چشمهات، دلم آتش بگیرد....


و زنی محو تماشاست ز بالایِ بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه‌ه‌ه که الشمر...


پ.ن: همین یک بند بس است برایِ تمام شدن پای روضه‌یِ ارباب...

+ دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲22:0 ... |

دخترکِ پر از مهر مادر سلام



آفتاب باشد، لبهایت از تشنگی پر ترک، آب طلب کنی از من، آب بنوشانمت و یادت دهم زیرلب بگویی سلام بر حسین(ع)، دلم آتش بگیرد...



السَّلامُ علی المَظلومِ بلا ناصِر*


* زیارت ناحیه مقدسه

+ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲18:54 ... |
عزیزِ همیشه هایِ مادر سلام



شب باشد، چشمهایت غرق خواب، به آغوش بگیرمت، لالایی بخوانم از این روزهایِ حسین(ع)، گرمِ خواب شوی، دلم آتش بگیرد...



السَّلامُ علی الاعضاءِ المُقَطَّعات*


* زیارت ناحیه مقدسه


+ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲15:19 ... |

آرامشِ دل بی‌تابِ مادر سلام



 شش ماهه شوی، محرم باشد و روی دست بگیرمت، اشکهام آرام آرام، گرم گرم، بچکد بر سپیدی گلویت، دلم آتش بگیرد...


السَّلامُ علی الرَّضیع الصَّغیر*


* زیارت ناحیه مقدسه




پ.ن: برای بنده خدا: آدرسی نشونی چیزی....

+ جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲18:20 ... |

قرارِ دلِ بی‌قرارِ مادر سلام


سه ساله شوی، هر سال همین وقتها گوشواره‌ از گوشَ‌ت درآورم ، نفسم تنگ شود، دلم آتش بگیرد...



السَّلامُ علی الشِّفاه الذّابِلات


* زیارت ناحیه مقدسه



+ پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲23:25 ... |
عزیزِ جانِ بیقرار مادر سلام

میدانی دخترکم؟ مادرت فکر می کند هیچ چیز  دردناکتر از قضاوت های بیجا تویِ یک رابطه نیست، اینکه ماه ها و سالها خودت را وقف رابطه  با دوستی کنی که جز به آرامشش آرام نشوی و جز به خنده هایش دلگرم  نباشی  و غمش غم تو  باشد و شادی اش شادی ات ، برایِ داشتن و آسیب ندیدنش سر جنگ داشته باشی با هرکسی که مخل آرامشش شده و سعی کنی باشی تمام لحظه هایِ سخت رفته اش را حالا گیریم خیلی وقتها هم ازت بر نیامده تویِ روزهای سخت شانه ات پناه خستگی هایش باشد از نزدیک، اما بوده ای حتی از دور، اینکه ماه ها و سالها دلت گرم باشد به داشتنش به بودنش در روزهای سخت، به آغوشش تویِ تمام لحظه های پر از درد و از انصاف نگذریم بودنش تنها اتفاق خوبّ روزهای سخت باشد و خودش همراه خستگی هات!

  بی انصافی است دخترکم که نفهمد حالِ خراب این روزهایش را تاب نمی آوری، که غمش سخت تر می آید بر تو، که کلافه ای بسکه خودش را بخاطر تمام گناهانی که که مقصرش نبوده  سرزنش می کند! بعد یکهو سر از جایی در آوری که یک شب تمام بغضش را جمع کند  یکجا و بگوید که تمام روزهای رفته برایش رفیق نبوده ای فقط ادعایش را داشته ای، که حالِ بدش بخاطر توست، که تو کشانده ایش به این جا و تمامش کرده ای که بگوید بعد از این گول حرفها و آغوشت را که دائمی نبوده و نیست نمی خورد. بعد تو تا خود صبح درد بکشی و باورت نشود عزیزترین دوستت از تو برای خودش موجودی پست و عوضی ساخته است.

دخترکم دوستی جزء لاینفک زندگیِ ما آدمهایی ست که همیشه توی توهم تنهایی دست و پا میزنیم و دوست واجب ترین نیاز زندگیمان، ادم بی دوست بیچاره ترین موجود رویِ این کره خاکی است از نگاهِ من.  مادرت می گوید یکی از این خوبها برایِ خودت پیدا کن ولی یادت باشد، بهانهِ نفس های مادر، که دوستت را همه زندگی ات نکنی، از او بت نسازی برای روزهایِ سخت که یک جمله تمام تصورت را از دوستی به گند نکشد، که یک ان احساس نکنی دوست بودن و دوست ماندن به تو نمی آید. پناهِ خستگی هایِ مادر یادم بیانداز که یادت دهم  همیشه جایی برایِ تنهای ات بگذاری...

+ چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲14:15 ... |

خدا غم تو رو ازم نگیره/ محرم تو رو ازم نگیره

خدا تولاتو ازم نگیره/ عشق دل آراتو ازم نگیره

دخترکِ قشنگم سلام

عزیزِ جانِ بیقرار مادر،بیا تا برایت بگویم که  این شبها، دلمان روشن است به سیاهی همین رخت عزا ، صفای دلمان همین چند قطره اشکی است که از چشمهایِ پر از سرکشیِ مان می بارد و آرامش سینه هامان همین چند ضربی است که به سینه هامان میکوبیم و تنها  ذخیره قبر و قیامت مان همین دستهایِ آلوده ای است که به دامان حضرتش میدوزیم، بیا عزیزکم بیا تا برایت بگویم که دنیایی  برایِ حسین است و همین یک حسین برایِ ما.

 


السلامُ علی القَتیل المظلوم*


* زیارت ناحیه مقدسه


+ سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲1:41 ... |
پناهِ دل‌خستگی هایِ مادر سلام

دخترکم یک وقتهایی هست که  آدم باید توی همین روزهایِ پاییزی دست دلش را بگیرد و تمام کوچه پس کوچه هایِ شهرِ پر از خاطره اش را قدم بزند، قدم بزند و فکر کند به روزهایی که گذشت، بی انکه بی رحمانه خودش را قضاوت کند، فقط و فقط فکر کند و یادش بیاید کجایش درد داشت کجایش لذت، ترازو کند همه خوب و بدهای روزهایِ رفته را و بلند بلند شکر خدا بگوید برای تحملی که داد،  صبری که نشاند و دستی که گرفت، باید یادش بیاید تمام پاییز پارسال را هم قدم دوستی بود که حالا نیست و بعد به یاد ان روزها خیلی سرخوش طور برایِ خودش ذرت مکزیکی بخرد و  روی نیمکت های گهواره ای پارک بنشیند و هی فکر و خاطره ردیف کند پشت سر هم! بعدترش تو را ببافد توی ذهنش که روزی همسفر همین پیاده رفتن های پاییزی اش میشوی و غم تنها فدم زدن هاش سر میرسد آخر! غرقِ لذتِ داشتنت که شد از سرِ خوشی برود بنشیند کافه‌ی آن سر پارک و برای اولین بار تنها برای خودش چیپس و پنیر سفارش دهد و تهش یک روز آبانی پر از حس خوب با دخترکش بسازد برای خودش!

عزیز لجظه هام بی قرارِ امدنت هستم، همین..

+ شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲20:31 ... |