|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
میدانی دخترکم؟ مادرت فکر می کند هیچ چیز دردناکتر از قضاوت های بیجا تویِ یک رابطه نیست، اینکه ماه ها و سالها خودت را وقف رابطه با دوستی کنی که جز به آرامشش آرام نشوی و جز به خنده هایش دلگرم نباشی و غمش غم تو باشد و شادی اش شادی ات ، برایِ داشتن و آسیب ندیدنش سر جنگ داشته باشی با هرکسی که مخل آرامشش شده و سعی کنی باشی تمام لحظه هایِ سخت رفته اش را حالا گیریم خیلی وقتها هم ازت بر نیامده تویِ روزهای سخت شانه ات پناه خستگی هایش باشد از نزدیک، اما بوده ای حتی از دور، اینکه ماه ها و سالها دلت گرم باشد به داشتنش به بودنش در روزهای سخت، به آغوشش تویِ تمام لحظه های پر از درد و از انصاف نگذریم بودنش تنها اتفاق خوبّ روزهای سخت باشد و خودش همراه خستگی هات!
بی انصافی است دخترکم که نفهمد حالِ خراب این روزهایش را تاب نمی آوری، که غمش سخت تر می آید بر تو، که کلافه ای بسکه خودش را بخاطر تمام گناهانی که که مقصرش نبوده سرزنش می کند! بعد یکهو سر از جایی در آوری که یک شب تمام بغضش را جمع کند یکجا و بگوید که تمام روزهای رفته برایش رفیق نبوده ای فقط ادعایش را داشته ای، که حالِ بدش بخاطر توست، که تو کشانده ایش به این جا و تمامش کرده ای که بگوید بعد از این گول حرفها و آغوشت را که دائمی نبوده و نیست نمی خورد. بعد تو تا خود صبح درد بکشی و باورت نشود عزیزترین دوستت از تو برای خودش موجودی پست و عوضی ساخته است.
دخترکم دوستی جزء لاینفک زندگیِ ما آدمهایی ست که همیشه توی توهم تنهایی دست و پا میزنیم و دوست واجب ترین نیاز زندگیمان، ادم بی دوست بیچاره ترین موجود رویِ این کره خاکی است از نگاهِ من. مادرت می گوید یکی از این خوبها برایِ خودت پیدا کن ولی یادت باشد، بهانهِ نفس های مادر، که دوستت را همه زندگی ات نکنی، از او بت نسازی برای روزهایِ سخت که یک جمله تمام تصورت را از دوستی به گند نکشد، که یک ان احساس نکنی دوست بودن و دوست ماندن به تو نمی آید. پناهِ خستگی هایِ مادر یادم بیانداز که یادت دهم همیشه جایی برایِ تنهای ات بگذاری...