برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...!

گریه امان نمی دهد دخترکم....

+ شنبه سی ام دی ۱۳۹۱23:54 ... |

سلام عزیزکم

اخمهایت را باز کن عزیزِ صبورم، این روزها هیچ چیز خوبی نیست که برایَ‌ت بنویسمش ! من تلخم و روزها هم سردتر و تلخ تر از من در حال گذشتن است و من در از دست دادن خبره تر می‌شوم هر روز. باز هم یکی از بهترین‌هایِ زندگی‌ام را از دست دادم دخترکم، یکی که وجودش برایَ‌م مثل هوا برایِ نفس کشیدن لازم بود اما هنوز هم زنده‌ام اگرچه مریض، اگر چه تبدار، اگرچه غمگین اما هنوز هم زنده‌ام.

+ دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱23:56 ... |

همنشینِ لحظه هایِ بی کسی مادر سلام

دخترکم امروز حرف، حرفِ رفتن است،رفتن های بی خبر، رفتن های میانه ی خوشی! رفتن های بی هوا! میدانی عزیز دلم من این روزها خوب فهمیده ام که آدم گاهی باید برود، قبل از آنکه توی چشمهایش خیره شوند ، قبل از آنکه دلش را توی سینه اش مچاله کنند، قبل از آنکه چشم روی التماس های دلش بببندند و بگویند برو!ادم گاهی باید میان روزهای خوش اش فاتحه دلش را بخواند و بگذارد دوست داشتنش برای همیشه توی دلش گرم و روشن بماند تا اینکه بماند و وقت سرد شدنش دست از پا درازتر  بر مرگ تمام روزهای رفته اش اشک بریزد، خودت که  با پای خودت بروی دردش کمتر است انگار!

دخترکم یادم بیانداز کنار تمام چیزهایی که خودم بلد نبودم و تو قرار است یاد بگیری، رفتن را هم یادت بدهم عزیز دلم.

+ سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱19:22 ... |