نامههایی برایِ فردای دخترم
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...!
چقدر دلم میخواست
روی شانه های تو بخواب روم
تو آرام بلند شدی
دستهایم را از هم گشودی
موهای پریشانم را شانه زدی
حالا این دختر کوچک
که مدام تو را میخواهد
خستهام کرده است.
او حرفهای مرا نمیفهمد
بیا و برایش بگو
که دیگر باز نخواهی گشت
فخری برزنده...
HoMe | EmaiL | ProFiLe MOzHgaN