|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
سلام دخترکم...
بگذار همین اول کاری برایت بگویم که مادری داری همیشه سر در گم، کلی حرف روی دلش هست همیشه و پایِ نوشتن که می رسد زیانِ قلمش لال میشود انگار! برای همین است که ماندهام از کجا شروع کنم؟!
عزیزِِ دل مادر، فکر نکن غر میزنم یا غصه هایَم را برایت آورده ام نه! مینویسم تا دلخوش شوم به اینکه توی پیچ و خم تاریک دنیا یکی هست که فقط و فقط برایِ من است! یکی که حق دوست داشتناش را کسی از من نخواهد گرفت!
دختریام...
این لحظهها و ساعتها سخت دلتنگم و بیقرار! دردم آمده از دوست داشتن، از فاصله، از دو رویی آدمها، از بی حواسیشان!
دخترکم...!
یادم بیانداز که یادت ندهم مرد شدن را! که ببرمت جایی که یادت دهند زنانگی کردن را، ناز داشتن و دلبری کردن را! مرا ببخش که سهم از زنانگی کمترین هایش بوده، که یادم داده اند سخت و بی روح بودن را، خوردن دوستت دارم ها را! مرا ببخش دخترکم...!
کاش میشد از همین حالا تا همیشه بنشینم و برایت کلی حرفهای درگوشی بزنم، اما میترسم، میترسم بگویی عجب مادر پر حرفی!
همین جا نقطه میگذارم ته اولین نامه به تو که محرم و مرحم فرداهای منی...!