|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
عزیز لحظه هایِ مادر سلام
نبودن هایم را ببخش، هربار که صفحه را باز کردم برای حرف زدن چشمانم جز برای نوشتن دو سه خط بیشتر یاری ام نکرد، مادرت 28 ساله شد دخترکم با یک دنیا بغض! تلخ است اگر بگویم شب تولدم منتظر بودم مرگ هدیه بگیرم از خدا؟! تنهای تنهای گذشت هیچکس نبود حتی مادربزرگ حتی تمام آنهایی که میگویند بودنم برایشان نعمت است، من بودم و اشک و یک دنیا گله از خدایی که باز هم خواستش به ماندنم بود، 28 سالگی هیچ دنیای جدیدی نیست، همان 27 سالگیست که هی کش می آید، بیشتر از هروقت دیگری تنهایم عزیز لحظه هام! شاید دیگر اینجا هم ننوشتم بسکه تلخ شده همه چیز، شاید هم نوشتم و آدرس این خانه را هیچ وقت برایت نفرستادم، هیچ جا و هیچ گوشه و هیچ گوشی نیست برای شنیدن من و اشکهام ، این روزهایِ مرا داریوش می خواند:
" قصه حال منُ تو از سرم جدا نمیشه
ای که از ما میگریزی ، اما با منی همیشه
من یه روز مثل تو بودم دل سنگُ روح بیمار
حالا که غصه نداری برو از دم دل ای یار
برو که خصلت مارو با چه سر سختی شکستی
ای که نه کفرُ حرومی ای که نه خدا پرستی
منو با پای برهنه با تنی تشنه و بی تاب
لب اون چشمه گذاشتی که به هیچ کس اب نمی داد
اما با این همه ظلمت حتی با این همه کینم
حاضرم بمیرم ای دل گریه تورو نبینم
ای که از عاطفه دوری من به دام توگرفتار
من اگر ناجی قلبم تو یه خنجر به دل ای یار
برو که وصلت ما رو چه به باد دادی و رفتی
تو که از همه بریدی تو که از خدا گذشتی
اما با این همه حرفها من همینم که همینم
الهی بمیرم ای دل گریه تورو نبینم
قصه حال منُ تو از سرم بیرون نمیره
کاشکی از تو می گذشتم دیگه اما خیلی دیره
مثل یه کفتر عاشق ، مست عطر نفس تو
چه به یک نگاه خالی ، پر زدم تو قفس تو
من چه صادق ، ساده دل محو دنیای تو بودم
تو سکوت خلوت من ، خودمو گم کرده بودم
اگه امروز میبینی که گرفتار زمینم
بغض نکن که نمی تونم گریه تو رو ببینم"...