برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...!

دخترک دور و نزدیکِ این روزهام سلام

انقدر دلتنگِ تو و نوشتن برایت بوده ام که گفتن ندارد، بگذار برایت بگویم این روزها که نبودم خدای نشسته آن بالا 6 دانگ حواسش به من و دل تکه  تکه ام بود، توی تاریکی روزهام بهم نشان داد کسی که کرده بودمش پناه زمینی ام تو زرد از اب درآمد و آن چیزی نبود که می گفت، بهم نشان داد میتوانم کمر راست کنم و از نو روی پاهام بایستم و یادم برود زخم عمیقی را که به دلم نشسته، بهترم دخترکم خیلی خیلی بهترم به گمانم بعد از این قرار نیست غم و غصه و بنویسم اینجا برای تو  و دل نازکت، بعد از این برایت از دنیایِ آدم بزرگها و خوبی و بدی اش خواهم نوشت نه غم و عصه نشسته در سینه ام دخترکم:*

توی گوشهام روضه می خوانند عزیز دل مادر نمیدانم چرا! اما چند روزی است روضه ی مادر میخواند توی سرم آنجا که حسن التماس می کند برای سرپا شدن مادر، همانجا که می کوید : مادر ببین اشک زینبو، ببین که بی قراره علی، نزار ببینن که تو کوچه ها شکسته ذوالفقار علی" و من آرام می شوم و صبورتر و دلم قرص چرایش را وقتی بزرگ شدی می فهمی لابد...

پناه خستگی هام دلت آرام...:*

+ دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲10:0 ... |