برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...!

پناهِ بی کسی هایِ مادر سلام

این روزها که می‌گذرد مادرت رو آورده به تمرین فراموشی، خوب و بدش مهم نیست فقط میدانم که رد خیلی چیزها باید محو شود از جاده شلوغ ذهن من، گاهی برای رسیدن به آرامش از خاطرات خوب هم باید گذشت! خاطرات خوب با آدم‌های خوبتری که حالا دست تقدیر دورشان کرده، چه فایده وقت یاد آوردنشان لبخند بنشیند روی لبت و  بعد که مرورش تمام شد بغضی چنگ بیاندازد روی گلویت و  حاصلش بشود نا آرامی روزهاو شبهای بعد، که حاصلش بشود پنج شب بی خوابی و سردرد های تهوع آور مدام! گیرم که مجبور باشی تا آخر عمر فکر کنی چنین روزهای خوبی نبوده است! چه فرقی میکند وقتی قرار است با یادآوردن آن خوشی ها لحظه های بعدترت تلخ بگذرد؟!

دخترکم نمی گویم خوبیِ آدم ها اما خوب بودنشان را گاهی باید فراموش کرد تا بعد رفتنشان توان زندگی کردنت از دست نرود!

این روزهایِ من به تمرینِ یاد گرفتن همین حرفها می گذرد دخترکم، برایِ دلِ بی تاب من دعا که می ‌کنی؟!

+ شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱14:14 ... |