|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
یکی از دلخوشیهایِ این روزهایم این است که بیایم اینجا بنشینم و ساعتها نگاه کنم به این دخترک آرام و صبوری که نشسته این بالا و نگاهش به دستهایِ من است. حتی اگر خبری از نامه جدید نباشد!
دخترکم گفتم صبور! میدانی عزیز دلم؟ باید یاد بگیری حواست به این آدمهای صبور باشد! اینهایی که هرچه بار غم و اندوهشان سنگینتر شود خم به ابرو نمیاورند و باز هم با آرامش بعد تمام این تلخی ها و افتادن ها لبخند می نشانند روی لبشان و دست به زانو می گیرند و از نو می ایستند! اما امان از دلشان دخترکم امان از دلشان! این آدمها جای همهیِ اشکهایی که نمیریزند جایِ همه دادهایی که نمی زنند جایِ همه بغض هایی که فرو می خورند جایِ تمام زانوهایِ غمی که بعل نمیگیرند از درون می شکنند، و کسی حواسش نیست پشت این لبخندهایِ تلخ یک دنیا اشک پنهان شده! و کسی حواسش نیست این آدمِ از درون خورد شده نیازمند دستی است برای برخاستن از سرِ نو! صبور که نباشی وقت زحمت و سختی همیشه یک نفر پیدا میشود برای در آغوش گرفتنت برای دلداری دادنت برای پاک کردن اشک از رویِ گونه هایت! اما صبور که باشی در نظر همه کوهی خواهی شد که برایِ ایستادنش تکیه گاه نمیخواهد!
اما تو یاد بگیر که هرجا کسی را دیدی که کوه غم رویِ سرش آوار بود و شاد و سر خوش می خندید در آغوش بگیری اش و زیر گوشش آرام زمزمه کنی که من حواسم هست به تویِ صبور! حواسم هست به حجم اندوهی که مخفی کرده ای پشت نگاه سخت و محکمت! حواسم هست که برایِ بی تابی هایت دعا کنم!
تو یاد بگیر که همیشه حواست به این آدمهای صبور باشد!