|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
دخترکم
فقط چند ماه مانده به بیست و هشت ساله شدنم و من نشسته ام رو بروی آینه و با این رنگهای تویِ دستم دارم زنانگی ام را محک میزنم! بیست و هفت سال سهمَم از زنانگی فقط همین انگشتهای باریک و بلند بوده و موهای مشکی ابریشمی و ظرافت های جسمی زنانه و دردهای ماه به ماه که امانم را...، کم پیش آمده رنگ بنشانم به این صورت بی روح و اوج لذت زنانگی ام هر از چندگاه بافتن همین موهایی است که تا پایین شانههایم رسیده است، یاد ندارم صبح روزی را که برای آسان تر شدن سختی هایش دست به دامان رنگ لباس و شال و روسریام شده باشم! همیشه طبیعت زنانهام را پشت کوهی از جسارت و غیرت مردانه پنهان کرده ام همیشه حواسم به گرگهایی بوده که از بچهگی در گوشمان خوانده اند و هی بیم حضورشان را دادهاند!
این من بیست و هشت ساله حس میکند که 27 سال از تمام لذت های زنانهاش جا مانده، و حسرت 27 سال دلبری مانده رویِ دلش! خوب که فکر میکنم می بینم سهمَم از دختر بابا بودن هم همیشه قدرت و جسارت و رویِ پایِ خودم ایستادن است! دختر ناز کردن هم نبوده ام حتی برایِ بابا! دارم تلاش میکنم یک منِ جدید بسازم از خودم در آستانه بیست و هشت سالگی، یک من جدید که حتی پوشیدن یک شال رنگی شوق می نشاند توی چشمهاش! از خریدن یک دستبند یا یک اتگشتر ساده و ظریف زنانه لبخند مینشیند رویِ لبهاش و با کوچکترین تغییری دنیایش رنگ و بویِ نشاط میگیرد و حتی برایِ لحظه ای غمهای نشسته تویِ سینه فراموشش میشود!
دخترکم
مادرت یاد گرفته تویِ این سالها که سخت بودن زندگی را سخت میکند بر آدمها، سخت که باشی سخت تر دل میکنی، سخت تر میخندی و سخت تر فراموش میکنی! لابد خدا یک چیزی می دانسته که این همه ظرافت گذاشته رویِ دوش ما زنها، این همه ناز گذاشته تویِ چشمهایمان و این همه کرشمه تویِ صداهایمان...!
دخترکم
یادت بماند هر چند ساله که شدی، به هرجا که رسیدی پشت تمام مردانگی ها همیشه جایی برای زنانگی هم بگذاری!