|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
دخترکم...
عصرهای جمعه که میشود یک جور غم عجیب مینشیند رویِ دلِ آدمها، انگار که غروبهای جمعه با همین غم است که معنا میگیرد! اما بچه شیعه ها شاید بهتر از هرکس دیگر بفهمند معنی دلتنگی این عصرهایِ جمعه را! میدانی چرا؟ برایِ اینکه تمام عمرمان منتظرِ سایهیِ سریم، منتظر پدری که قرار است زخم های دلمان را با مهرو رافتی که میگویند از پدرانش به ارث برده است بشوید و جایش آرامش بنشاند ته قلبمان، آقایی که میگویند امدنش را خودمان دورتر کرده ایم مدام!
واااااااااااای دخترکم...
نمیدانی چقدر از این آقاهای مهربان داریم ما بچه مسلمان ها، انگار خدا هر چه خوبی است سهم دلِ خام و خراب ما کرده! آدمهای خوب این دنیا که با خوبی هایشان بدیِ ما را می خرند از خدا! و بعد ما هی زخم میزنیم به سینه ها شان، و مرام انها فقط مهربانی است و بس.
همدم تنهاییهای مادر...
یادم بیانداز یک روز برایت قصه تمام این آدمهایی که جواب خوبیِشان را با بدی گرفتند برایت تعریف کنم، یک روز که وقتش شد یاد بگیری تعریف خوبی و بدی را!
دخترکم...
یادم رفت بگویم این روزها تولد یکی از این آدم خوبهاست، یکی که تویِ دنیا شما بهشان میگویند فرشته، یکی که من بیشتر و بیشتر از همه این آقاهای مهربان دلبسته اش هستم یکی که همیشه سایه مهربانیاش روی سرمان بوده به قول مادر بزرگها ولی نعمت ما ایرانی هاست. آقایی به اسم رضا(ع)...!