|
برایِ تو می نویسم که محرم و مرحم فرداهای منی...! |
دخترم...
اگر نیستم اگر نمینویسم دلیلش حالِ خراب این روزهایَم است!
دخترکم...
یاد بگیر دوست داشتن که از حدش گذشت رَدَش مثل یک زخم کهنه و عمیق میماند رویِ دلَت! زخمی که هرچه بخراشی اش پوست میاندازد و دوباره از نو تازه میشود...! یاد بگیر آدمها را به قدر ظرفیتشان دوست بداری نه به قدر بزرگی دلَت! میدانم بی رحمی است اما، اگر اینطور نباشد یک روزی به جایی خواهی رسید که حالایِ من است!
آدمهایِ حالا یاد گرفته اند هرچقدر که عزیزتر شدند دورتر شوند آنقدر که به وقتِ دلتنگی دستت بهشان نرسد! آنقدر که وقتی بغض گلویت را می فشارد یک لبخند از سر رضایت بنشیند رویِ لبهایشان و دلشات قنج برود از این حجم دوست داشتن!
دخترکم باد بگیر همیشه دوست داشتنَت را پشت برق چشمهات پنهان کنی جایِ بارها و بارها بیان کردنش!
دخترکم کاش فردایِ تو حالِ این روزهای من نباشد، کاش...!
دخترکِ همیشه عزیز مادر، ببخش اگر کوه دلتنگی هایَم را انداختهام روی دوشهای نحیف تو، جایِ دیگری نبود برایِ این همه حرف!